دوباره به دنیا بیا
از پنجره به بیرون نگاه کردم آسمان ابری بود ، شاخه های خشکیده زمزمه او را می کردن وانتظار او را می کشیدند ، قطره های آب نم نم آسمان را ترک می کردن و به زمین تبعید می شدند . همه چیز این روزها در انتظار می گذشت ، انتظاری که چند ثانیه بیش به ظهور موعودش نمانده بود . اما خورشید کم کم از پشت دیوار ابری بیرون آمد. امروز صبح با طلوع دوباره خورشید تاریکی ها از بین رفت ومی شد فکر کرد که فرصتی مجدد برای زندگی و جبران دیروز هست. آنگاه بود که کائنات لبخند شادی سردادند. آخر چند روزی بود که پشت دیوار ابری نشته بود . خورشید از خود می پرسید که اگر او نباشد آیا کسی دل تنگ او می شود ؟ برای همین دیواری از ابر برای خود ساخت که پشت آن پنهان شود ، خورشید فکر می کرد که دیگر برای کائنات عادی شده برای همین نیاز به تحول داشت نیاز به اعلام وجود... با درخت کهنسال مشورت کرد، درخت به او گفت : اگر خورشید نباشد هیچ کس نیست . اما او باورنداشت و می خواست ایمان پیدا کند روزی که پنهان شد ، گلها دیگر نخندیدن ، آن روز رودخانه مسیر خود راگم کرد در نبود اوهمه چیز بوی کهنگی می داد . همه پیش درخت پیر رفتن ، او به آنها مژده ی ظهور می داد و می گفت روزی او خواهد آمد . چند روز گذشت اما هیچکس به این وعض عادت نکرد همه در سکوت مطلق انتظار او را می کشیدند . در تمام این مدت این تاریکی و سایه ها بودند که پایکوبی می کردند ، پادشاه تاریکی ها داشت دنیا رافتح می کرد ، که صدای زمین هم در آمد روبه آسمان کرد و گفت : ما به تونیاز داریم. در نبود تو درختان دیگر دست های یک دیگر را نمی گیرند ،در نبود تو رود خانه از مسیر خود گم شده ،در نبود تو بلبلان دیگر نمی خوانند در نبود تو شادی دیگر رنگی ندارد از خفا بیرون بیا پیش ما برگرد . وخورشید از پشت دیوار ابری بیرون آمد کم کم همه جارا دستی کشید و روشن کرد ،انگار بازی رنگها بود درختان سبز، گلهای سرخ آسمان آبی دنیای رنگی ... و این گونه بود که خورشید به خود ایمان آورد وتمام کائنات نیز هر سپیده دم انتظار او را می کشیدند و طلوع خورشید دیگر یک عادت نبود ... - روزی دختر یکی از دوستانم از من پرسید :پدر، عجیب نیست که من وجود دارم ؟ کودکان به گونه ای غریزی می دانند زندگی یک معجزه است . ما بزرگتر ها هم می دانیم ، چون هنوزهم کودک هستیم و این بخش کودک وجودمان هرگز نمی میرد . شاید بتوانیم سادگی آن دختر را نادیده بگیریم و وادارش کنیم جدی تر باشد و به قوانین حاکم بر دنیای آدم بزرگ ها احترام بگذارد اما تا زمانی که زنده باشیم او هم به بقایش ادامه می دهد پس بهتر است باورش کنیم . آن گاه که درس های روزانه زندگیمان را می آموزیم باید هیجان کودکانه و خرد حاصل از تجربه هامان را باهم بیامیزیم و برای انجام دادن این کار به قول مسیح : باید از نو به دنیا آمد اگر امروز نخستین روز زندگی تان بود چه کار می کردید؟ پائولو کوئلیو اگر در همین زمان زندگی از شما بپرسد : تو برای من چه کرده ای ؟ چه پاسخ می دهید ؟ آرزوی کوتاه کردن راه به شما سرعت نمی بخشد :باید میان سخت گیری و رحمت، میان انضباط و سهل انگاری توازن برقرار کرد . بدون تلاش ،هیچ چیز رخ نمی دهد حتی معجزه. برای آن که معجزه ای رخ دهد ایمان لازم است . برای ایمان داشتن ،باید حصار پیش داوری ها را بر چید . برای ویران کردن حصار ها ،شهامت لازم است .برای شهامت داشتن ،غلبه بر خوف لازم است . و همین طور پیش می رود بگذارید با روزگار خود از در آشتی در آییم نباید از یاد ببریم که زندگی هوادار ماست . او نیز خواهان رشد است بگذارید یاری اش کنیم خواه این عشق ، سپیدی درخشان باشد یا سبزی کم رنگ کنار دریاچه ، یا شکوه وشوکتی بر فراز قله های بلند ، یا در مزرعه ای آکنده از مردمان ، یا در صحرایی که پای هیچ بشری بدان نرسیده است . عشق در همه حال پروردگار و آموزگار ماست ، نه خواهش فزون آمده در جسم ، نه فربانی فرو افتاده از نبرد خویشتن خواهی . نه ،هرگز! عشق، کالبدی نیست که در برابر روح دست به شمشیر برد ، چرا که او ،شوریدن و طغیان را نمی شناسد اما راه تقدیر کهن را ترک می گوید تا به جنگل مقدس رهسپار گردد، ودر آنجا ،پایکوبی کند و سروده ی رازهای خویشتن را در گوش جاودانگی باز خواند . عشق، جوانی رها شده از قید و بند است ، و مردانگی نجات یافته از رنج زمین ، و زنانگی گرما یافته از شراره ی مقدس ،و روشنایی یافته از پرتو آسمانی برتر از آسمان ما . عشق، انگیزه ای تواناست که تورا به سوی بیداری سوق می دهد عشق، سپیده دم تازه ای است بر پهنه ی زمین ،و روزی است که دیدگان من و تو بدان نرسیده ، اما او، با دل بزرگ خویش ، به مقدس ترین مقدسات خویش دست یافته جبران خلیل جبران آنان که همه چیز دارند مگر تو را به سخره می گیرند آنان را که هیچ ندارند مگر تورا ! *** هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست *** خدا به انسان می گوید : " شفایت می دهم از این رو که آسیبت می رسانم دوستت دارم از این رو که مکافاتت می کنم" *** آنان که فانوسشان را بر پشت می برند سایه هاشان پیش پایشان می افتد ! *** ماه روشنی اش را در سراسر آسمان می پراکند و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد ! *** کاریز خوش دارد خیال کند که رودها تنها برای این هستند که به او آب برسانند ! *** خدا نه برای خورشید و نه برای زمین بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد چشم به راه پاسخ است. "رابیندرانات تاگور" ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او بهسر می بریم به کدام در گاه نیاز آوردیم. سرانجام این طور نیز می گوییم که او در همه جا هست. هرجا و نایافتنی به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توان کرد خدا همان است که پیش روی ماست. ناتانائیل ای کاش "عظمت" در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری . ناتانائیل من شوق را به تو خواهم آموخت اعمال ما به ما وابسته است همچنان که درخشندگی به فسفر . درست است که اعمال ما ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته باشد دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است برای من "خواندن" این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست :می خواهم پای برهنه ام این نرمی را احساس کند. معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که حتی اندکی زیبا باشد مگر آنکه فورا آرزو کرده ام تا همه مهر من آن را در بر گیرد عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي : در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد : «پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟» من در پاسخش گفتم : «اگر وقت داريد». خدا خنديد : «وقت من بي نهايت است... در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟» پرسيدم : « چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟» خدا پاسخ داد : «کودکي شان. اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند، و بعد دوباره از مدت ها آرزو مي کنند که کودک باشند. اينکه آنها سلامتي را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند. اينکه با اضطراب به آينده مي نگرد و حال را فراموش مي کنند و بنابراين نه در حال، زندگي مي کنند و نه در آينده. اينکه آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نمي ميرند، و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگز زندگي نکرده اند.» دست هاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم : «به عنوان يک پدر» مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت : «بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه کاري که آنها مي توانند بکنند اين است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند، بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان که دوستشان داريم، ايجاد کنيم، اما سال ها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد، کسي است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند که آدم هايي هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند، و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.» من با خضوع گفتم : «از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم. اما چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟» خداوند لبخند زد و گفت : «فقط اينکه بدانند من اينجا هستم». همیشه نشد که همون روز چیزی بنویسم اما امروز... از آثار او زمستان، آخر شاهنامه، از اين اوستا، شكار، دوزخ، اما سرد، پائيز در زندان، بهترين اميد، عاشقانه و كبود و تو را اي كهن بوم و بردوست دارم را می توان نام برد اما شعری که من خیلی دوست دارم... عاشقانه ای زیبا از مهدی اخوان ثالث (م.امید) ای تکیه گاه و پناه زیبا ترین لحظه های پر عصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من/ ای شط شیرین پر شوکت من / ای باتو من گشته بسیار در کوچه های بزرگ نجابت / در کوچه های فرو بسته ی استجابت /در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود / در کوچه باغ گل ساکت نازهایت /در کوچه باغ گل سرخ شرمم / در کوچه های نوازش /در کوچه های چه شب های بسیار /تا ساحل سیمگون سحر گاه رفتن / در کوچه های مه آلود بس گفتگو ها / بی هیچ از لذت خواب گفتن / در کوچه های نجیب غزل ها که چشم تو می خواند / گه گاه اگر از سخن باز می ماند / افسون پاک منش پیش می راند / ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک / ای شط زیبای پر شوکت من / ای رفته تا دور دستان / آن جا بگو تا کدامین ستاره ست روشن ترین همنشین شب غربت تو / ای همنشین قدیم شب غربت من / ای تکیه گا و پناه غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت / تهی مانده از نور / در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه / در کوچه های چه شب ها که اکنون همه کور / آن جا بگو تا کدامین ستاره ست / که شب فروز تو خورشید پاره ست . بگذارید که در دوستی و محبت منظوری خاص نباشد ، تنها روح دوستی را عمق ببخشید عشق ، آن شراب مقدسی است که خدایان از قلب خود می گیرند و درون قلب انسان می ریزند آن هنگام عشق شما را می خواند از آن پیروی کنید .گر چه راههایش سخت و پر فراز و نشیب باشد love has no other desire but to fulfil itself.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آنده ژید ![]()
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
let there be no purpose in firendship save the deepening of the spirit.
love is that holy wine which the gods distill from their hearts and pour into the hearts of men.
when love beckons to you follow him though his ways are hard and steep![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


